yas deltang
yas deltang
دختر
با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان
غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک
تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین
حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد
پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی
خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می
فهمید که او عاشق واقعی است.
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد
مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک
شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !.... پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد: فکر می کنم ! پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر
کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و
آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان
را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست ! در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مىکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!
دلم تنگ است از اين دنيا چرايش را نميدانم من اين شعر غم افزا را شبي صد بار ميخوانم چه ميخواهم از اين دنيا، از اين دنياي افسون كار قسم بر پاكي اشكم ، جوابم را نميدانم شروع كودكيهايم سرآغاز غمي جانكار از آن غم تا به فرداها پر از تشويش، گريانم بهار زندگي را من هزاران بار بوييدم كنون با غصه ميگويم خداوندا پشيمانم به سوي درگه هستي هزاران بار رو كردم الهي تا به كي غمگين در اين غمخانه ميمانم خدايا با تو ميگويم، حديث كهنهي غم را بگو با من كه سالي چند در اين غمخانه مهمانم دلم تنگ است از اين دنيا چرايش را نميدانم ولي يك روز اين غم را ز خود آهسته ميرانم
بار900جمله
ی عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان و با 600
شکل پیش 500نفر
طرح کردم و400 تای آن ها
300 جمله را به 200 زبان در 100
برگ ترجمه کردند90
تای آن ها را در 80 روز
روزی 70 دفعه برای خودم نوشتم60
تای آن ها را آموختم50
بار 40روز روزی 30 دفعه
تکرار کردم 20 بار 10
سوال به مدت 9 روز تکرار کردم به 8 سوال 7بار 6جواب دادم
در فاصله ی5روز
دارای 4بار 3جا در مدت 2 روز تو را دیدم
و عاشقانه نگاهت کردم تا روزی
برسد که من یک بار بگویم دوستت دارم
من همخونه تو ول کن با وجود من وداع کن دارم از این خونه می رم تو فقط
منو دعا کن یا بمون منم بمونم یا بزار نیستی نباشم لااقل اشکامو پاک
کن زشته اینجوری جداشم بعد رفتنم از اینجا زندگی از هم می پاشه در و
همسایه به طعنه میگن جاش خالی نباشه راستی عکسم رو دیواره اونم از خودت
جدا کن اگه دل تنگ شدی روزی در و دیوارو نگاه کن یادگاری ندارم که
مبادا جا بزارم جلومو بگیربمونم آخه من جایی ندارم کاش میشد فقط یه هفته دیگه
با من سر میکردی به قول خودت روزاتو پیش من هدر میکردی مگه میشه وقتی
نیستم چشماشو رو هم بزاره واسه منخبر میارن که فلانی بی قراره
......... یعنی الآن تو خیابون داره دنبالم میگرده باز خیالاتی شدم
من این خیابونا چه سرده انگار جدی جدی بی تو یه فقیر کوچه گردم با
اینکه رفتم ولی باز بگی برگرد برمیگردم به خدا قسم که بی تو یه فقیر
کوچه گردم
دیگه مجبور نیستی هر
جا که می ری ازم اجازه ی رفتن بگیری می شه با هر کی که می خوای
بجوشی اصلا هر چی دلت می خواد بپوشی می شه به هر کی می خوای دل ببندی یا
با غریبه ها بگی ، بخندی وقتی دیر می کنی یا می ری جایی دیگه نیستم
بهت بگم کجایی دیگه نیستم بهت بگم کجایی نرو ، تنهام نذار با درد
و غم هام اگر چه دلخوری از خیلی حرف هام به قرآنی که از سایش گذشتم به
مرگ هر دو تامون خیلی تنهام نگو می بینمت یه روز دیگه آخه احساس من
اینو نمی گه نمی تونم قبول کنم نباشم تر و خشکت کنه یه مرد دیگه تر
و خشکت کنه یه مرد دیگه خداحافظ همیشه بهتر از من همیشه یا که
هر جا سرتر از من تو چشمات بهترین بودم تو دنیا نمی دیدی اگر چه کمتر
از من خداحافظ که رفتم بی بهونه از این خونه دلم بدجوری خونه به
جای سر به روی شونه ی من تو یادم خاطرات تو می مونه اگه کوه طلا واست بیاره اگه دنیا رو زیر پات بذاره بازم
دستای خالیم ، خوب می دونم که هیشکی قد من دوست نداره گلت خشک شد
ولی هرگز نمرده زمان بوی تو رو از خونه برده دلم خوش بود میای یه شب
تو خوابم ولی چند ماهه که خوابم نبرده داری می ری ولی پیشت می مونم واست
هیچی نبودم خوب می دونم ولی من در عوض هر جا که باشم واست تا آخر
عمرم می خونم واست تا آخر عمرم می خونم شاید خیلی چیزا می خواستی
اما منم هیچی نداشتم پات بریزم این قدر بغضم رو پنهون کردم از تو از
اون روزی که تو رفتی ، مریضم قدیما یادمه می رفتی جایی همیشه یه
خدا حافظ می گفتی چقدر آسون شدم باهات غریبه بازم پشت سرم چیزی شنفتی الان
داغی ، نمی فهمی چی می گی مدیونی اگه یادم بیفتی
دوساعتی که به اندازه دو سال گذشت تمام عمر من انگار در خیال گذشت ببند پنجره هارا که کوجه نا امن است........ نسیم امد ونشیند و بیخیال گذشت نگاه خیره ی تو ....... لحظه ای که لال گذشت....... چه ساعتی است ببخشید؟..... ساده بود اما ...................................... چه ها که از دل تو با همین سوال گذشت ................................ گذشت و رفت و به تو فکر می کنم تنها ........................ دو ساعتی که به اندازه دوسال گذشت ..................................... ...............................................................................
عاشق واقعی
دختر
با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا
از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم
دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از
بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش
امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند
غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش
گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام
پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه
بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی
خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله
اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق
دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر
لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون
دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد: منو محکم بگیر.
زن: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری وروی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









